تبليغاتX
نان روزانه
و همیشه برهنگی در معرض بوده است. در معرض ما که نگاه می کنیم ،می سنجیم،و تنی را که روبه روی ماست یا پاره پاره می کنیم یا پرچمی می سازیم جاودانه از آن!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سی ام آبان 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط محبوبه |

به شيما آسا و کيميا معمار

هنوز عطر تنتان آنقدر ها هم زنانه نبود که عروس شده بوديد. مثل دو دختر بچه که روي پوست سفيدشان رژ لب قرمز و تور عروسي جيغ مي کشد.

نديدم هيچ کدامتان را با لباسي که يک شبه تبديل تان مي کرد به زناني که مي خواستيد با هواپيما از اين جا برويد.زناني که دخترانگي شان را در مرزها جا به جا مي کردند.

يکي تان مي رفت کنار مجسمه ي بزرگ آزادي با ترانه هاي غريب سياه پوستان و همبرگرهاي بزرگ مک دونالد. مي رفت تا مي سي سي پي و هارلم و لاس وگاس. يکي که کنده مي شد انگار،جدا مي شد ، مي شکست ،مي ريخت اما مي رفت که کنار مردي زندگي کند که از راه دور عروسش شده بود.

مي رفت و موهاي فرفري اش را اينجا جا مي گذاشت . و دو هفته ي آخر بي هيچ اثري و تلفني حتي گذشت و رفت .

و دلم خوش بود به ديدن اش در فيس بوک و جاهاي ديگر در نت که کم کم همين ها هم نبود. يکي رفته بود که رفته بود ...

و آن يکي دست در دست پسري با موهاي توي صورت ريخته اش و پوست جيغ زده اش از بلوغ مي پريد از رودهاي لابد راين و سن  و کوههاي پر از بز و موهاي طلايي مردمان . مي پريد از سر ونيز و پاريس و همه ي روياهاي اروپايي تا درست در سوئيس که سخت بوي شکلاتش از اسمش هم بلند است،خانه کند .

مي رفت تا در ميان رنگ ها و عکس ها و نقاشي ها چيزهايي را ياد بگيرد که هرگز در اين مرز امکان تجربه ي شان هم نبود.

مي رفت و مي خنديد و مي پريد مثل پريدن هايش از مانع هاي دو .

و هنوز هست و هنوز اسم خودش  را مثل ضمير سوم شخص  خطاب مي کند ! 

يکي که هنوز گه گاه مي شود عکس هايش را نگاه کرد و به شبهاي دراز و به دوچرخه هاي زنگ دار فک کرد.

يکي بود و نبود.

يکي رفت و هست . !!!

+ نوشته شده در چهارم مهر 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط محبوبه |

بگو طرابلس .بگو طرابلس و بگذار دهانت قاطی طعم خون شیرین شود . قاطی تمام خونهای مردان و زنان سرزمین ات که اسم اش برای من شبیه خوابی خوش است. شبیه خنکی است . بگو طرابلس و بگذار امروز لیبی باشد که نفس تازه می کند . امروز لیبی باشد که در میدان سبز می رقصد . بگذار لیبی باشد که دیکتاتورش را به درک می فرستد.

من مثل مردم لیبی از ته دل خوشحالم و امیدوار. من مثل مردمم و از تحلیل هایی به این سرعت دل خوشی ندارم . می خواهم بگذارم زمان جلوتر برود .

مصر را خوب یادم هست به محض سرنگونی حسنی مبارک خیلی ها گفتند الان اخوان المسلمین می آد و انقلاب چه و چه می شود. اما کار به جایی رسید که اخوان المسلمین حنی نام اش را هم عوض کرد. حتی اگر به خاطر استفاده بهتر از فرصت هم باشد مجبور است خیلی از روندهایش را هم عوض کند. شکل تغییرات این منطقه در این زمان مرا به سوی جدیدی از دیکتاتوری دینی حداقل سوق نمی دهد.

من مثل مردم لیبی می ایستم در میدان سبز و از ته دل و با درد لبخند می زنم .می ایستم کنار تمام این مردم و از تئوری های توهم توطئه خسته ام .

دلم می خواهد درست مثل مصر که مردم اش هنوز دنبال حرکتشان را گرفته اند نظاره گر لیبی باشم

بگو طرابلس و بگذار دهان ات بوی شمالی ترین آفریقا را بدهد .



امروز طرابلس را می بوسم . بن قاضی را و هرگز هراس ندارم از ذوق زدگی ام . .

+ نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 1 قبل از ظهر توسط محبوبه |

به محمد کریم زادگان مقدم

یک روز هم در این خانه های بی سقف و دیوارمان در این صفحه هایی که نمی شود به صدای خش خش اش دلخوش بود این طوری شروع می شود که کسی به آدم سلام می کند . کسی که ایستاده است که تو برسی تا به تو سلام کند و برود . انگار کن ایستگاه های هر روزه مترو ,ریل ها و دست هایی که بیرون و درون تکان می خورند . انگار کن که خیابان یا همان دکه روزنامه فروشی یا هر جا که کسی بیاستد که تو برسی ،سلامی کند و برود و تو فکر کنی هستند ،آدمها هستند اگر تنها یک اسم باشند با یک باکس که شاید مدتها بی کلمه می ماند . اما اینجا ایستاده اند نگاهت می کنند و حواسشان هست . یک روز این طوری شروع می شود که تو برگردی به خانه ای که ساخته بودی به جایی که نان روزانه ات را باید می نوشتی یا شاید برای چشمهای دوست داشتنی و مهربانی که ندیده می خواندنت . که نشنیده می فهمیدند . روزی که یادت می آید این خانه را هم باید بسازی باز با کلمه ها و کلمه تنها در دهان توست و دست های تو .

محمد کریم زادگان مقدم بی آن که بدانی شاید وسوسه ای را در من زنده کرده ای که داشت می رفت گم شود . و می دانی خودت که این وسوسه نوشتن این وسوسه کلمه ،شهوت کلمه را نمی شود گم کرد . ممنون به خاطر سلام دوستانه ی امروزت و ممنون که نان روزانه ی مرا یاد آوریم کردی . می آیم و می دانم همیشه چشمهایی اینجا هست که مرا و خیلی چیزها را به خاطر دارند و منتظرند که ریل صدای قطارش بیاید . یا روزنامه فروش این کرکره را بالا ببرد . سلامی کنند . دستی تکان دهند و بروند ...می دانم که نان روزانه را از من گریزی نیست ..

+ نوشته شده در شانزدهم مرداد 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط محبوبه |